عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

  سود ورع:

http://www.fbimages.net/image/img_1399054038_525.gif

 ابن سيرين مردى بزّاز بود ، مى‏گويد : در بازار شام در مغازه خود براى فروش پارچه نشسته بودم ، زنى جوان وارد مغازه شد در حالى كه حجاب كامل اسلامى را رعايت كرده بود !



  سود ورع:

http://www.fbimages.net/image/img_1399054038_525.gif

 ابن سيرين مردى بزّاز بود ، مى‏گويد : در بازار شام در مغازه خود براى فروش پارچه نشسته بودم ، زنى جوان وارد مغازه شد در حالى كه حجاب كامل اسلامى را رعايت كرده بود !
از من درخواست چند نوع پارچه كرد ، آنچه مى‏خواست به او عرضه كردم ، گفت :  پسر سيرين ! اين‏بار پارچه سنگين است و مرا طاقت حمل آن به منزل نيست ، شما اين‏بار را به خانه من بياور و در آنجا قيمتش را از من بستان .
من بی خبر از نقشه شومى كه او براى من كشيده ، بار پارچه را به دوش گذاشته و به دنبال او روان شدم ، چون وارد دالان خانه گشتم درب را قفل زد و حجاب از روى و موى برداشت و در برابر من كمال طنازى و عشوه‏گرى آغاز نمود ، تازه بيدار شدم كه به دام خطرناكى گرفتار آمده‏ام ، بدون اين كه خود را ببازم ، همراهش به اطاق رفتم ، او را خام كردم ، سپس محل قضاى حاجت را از او پرسيدم ، گفت : گوشه حيات است ، به محل قضاى حاجت رفتم ، در آنجا از افتادن به خطر زنا به حضرت دوست ناليدم ، آن گاه تمام هيكل و لباسم را به نجاست آلوده كردم و با همان منظره نفرت‏آور بيرون آمدم .
چون زن جوان مرا به اين حال ديد سخت عصبانى شد و انواع ناسزاها را نثار من كرد .
سپس درب خانه را گشود و مرا از خانه بيرون كرد ، به منزل خود رفتم ، لباس‏هايم را عوض كردم و بدن را از آلودگى شستم ، عنايت خدا به خاطر ورعى كه به خرج دادم هم چنان كه به خاطر ورع يوسف ، شامل حال يوسف شد شامل حالم شد و از آن پس در غيب به روى دلم باز شد و علم تعبير خواب به من مرحمت شده و بخشيده شد .

برگرفته از کتاب حکایت عبرت آموز



:: بازدید از این مطلب : 1183
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : moezeh
ت : پنج‌شنبه 27 شهریور 1393
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

[Comment_Avator]
[Comment_Author] در تاریخ : [Comment_Date] - - گفته است :
[Comment_Content]